محمد مهدیمحمد مهدی، تا این لحظه: 12 سال و 1 ماه و 23 روز سن داره
فاطمه هلیافاطمه هلیا، تا این لحظه: 12 سال و 1 ماه و 23 روز سن داره

مامان بچه ها

برنامه روزانه

خب ما برنامه داریم الان خیلی خسته م که دارم اینارو مینویسم ساعت 5 بعدازظهر و بچه ها خوابیدن  اما نمیدونم چرا مغز من نمی خوابه ! 😐😐😐 خب در این روزها و شبها معمولا بچه ها 10 بیدار میشن البته چند روزه زودتر هست چون موفق شدیم شب ها زودتر بخوابونیمشون ابتدا شیر صبح که 180 تا هست  معمولا پی پی هم هست صبح ها بیشتر روزها 2 ساعت بعد صبحونه داریم فرنی تخم مرغ، سرلا ک، حریره بادام که تموم شده باید بخریم بعد خواب ظهر هست و باز شیر 180 تا بعد اون نهار هست دو سه ساعت دیگه ش شیر که این وعده رو کمتر میخورن ساعت 10 الی 10 و نیم شام و بعد خواب و ساعت 12 یک هم شیر در خواب خب این بود برنامه یک روز ما ...
13 مرداد 1394

10 ماه و 25 روز

خب بالاخره اومدیم 😆 الان هلیا خانم 2 تا دندون داره و سومی اش هم امروز فرداست که تیغه بزنه داداشش یکی داره پایین سمت راست و کناریش هم سفید شده  الان هر دو خوابیدن معمولا هر روز 2 نوبت میخوابند یکبار  ظهر ساعت 12و نیم ، یک و یه بار بعداز ظهر حدود 6  هر دفعه هم اگه خونه ساکت باشه یک تا یک ساعت و نیم میخوابند بهشون دو وعده غذا میدم نهار و شام 4 الی 5 وعده شیر 180 سی سی البته بعضی وقتا همه 180 رو نمی خورند صبحانه و عصرانه صبحانه سرلاک، حریره بادام و فرنی تخم مرغ عصرانه میوه ، خرما ، بیسکویت ، سرلاک مواد غذایی که استفاده میکنم گوشت گوسفند، مرغ سیب زمینی ، برنج عدس، ماش هویج، کدو سبز، گوجه، جعفری و گ...
29 تير 1394

پست نصفه

پس کی هوا بهاری میشه ما بریم بیرون؟؟؟ همش منتظرم هوا یه خورده گرمتر بشه بچه ها رو بذاریم تو کالسکه بریم بیرون خسته شدیم دیگه نه نه سرما وقتشه که بری دیگه دلم هوای بهاری می خواد نسیمی که روح رو بنوازه و البته اونقدر هم خنک نباشه ...     واقعا چه سیستم بیخودی داری نی نی بلاگ! کلی نوشته بودم پرید! به کجا باید اعتراض کرد چندمین باره اینجوری می شه با وجود اینکه ذخیره خودکار رو  هم میزنم ناراحت شدم حال آدمو میگیره
11 فروردين 1394

اولین دید و بازدید عید با دوقلوها

امروز 3 فروردین اینکه بچه ها شیر خورده باشند و سیر باشند، جاشون خشک باشه زیادی گرم یا سردشون نباشه ، لباس مهمونیشون راحت باشه وقتی خوابشون میاد بتونند راحت بخوابند سر و صدا اذیتشون نکنه، زیاد از این بغل به اون بغل نشند این ها مجموعه کارهایی هست که بعنوان پدر و مادر حواسمون باید باشه امروز خیلی زیاد این ور و اونور رفتیم 5 تا خونه دو تا دخترعمه و یک پسرعمه مسعود و خواهر و برادر بزرگ من اولی از 12ونیم تا 3 ونیم که بعد اومدیم خونه مادرمسعود قرمه سبزی لذیذی با ته دیگ نوش جان نمودیم هلیا رو خوابوندیم و 5 بود که بهش شیر دادیم جدیدا عادت کرده فقط تو خواب شیر میخوره واقعا مصیبته بعد حاضر شدیم اومدیم بیرون منم...
3 فروردين 1394

یک حس عجیب

این حس رو تا حدود 3 ماهگی بچه ها داشتم هروقت میخواستم از خواب بلند بشم از زیر اون همه پتویی که روم بود- با وجود اینکه شهریور مهر بود و اتاقهای دیگه کولر روشن بود - حس می کردم بچه ها رو شکمم هستند و می ترسیدم بلند بشم نکنه اونها بیافتند یا بهشون صدمه بزنم اینکه میدیدم نیستند راضیم نمی کرد حتما باید می دیدم مثلا رو تخت خودشون هستند یا یک کنار دیگه بعد که مطمئن میشدم رو من نیستند از جام بلند می شدم آره چنین حسی بود
25 اسفند 1393

حس آخر سال

همیشه حال و هوای آخر سال رو دوست داشتم اینکه سال کهنه بره و سال نو بیاد این روزها رو دوست دارم این هفته آخر رو دوست دارم 6 ماه و 19 روز گذشت یادمه عید پارسال خیلی ناراحت بودم و خیلی هم حالم بد بود میخواستیم سال تحویل بریم بیرون که من چون حالم بد بود نرفتیم امسال دو تا بچه خوشگل داریم و دوستشون داریم :) دیشب با مسعود حرف می زدیم یعنی فرصتی پیش اومده بود از اینکه از چی خوشحالیم از چی ناراحتیم و چی دوست داریم بشه البته نیمه کاره موند چون محمد مهدی و بعدش هلیا رو فرستادند بالا مامان میخواست یخچال رو تمیز کنه با وجود اینکه همیشه کار تو خونه ماهست و همیشه در حال کارکردن هستی و به هیچ کار دیگه ات نمی رسی این حس رو دوست دارم ...
23 اسفند 1393

4 ماهگی

دوست دارم خیلی بنویسم همیشه نوشتن رو دوست داشتم، هلیا الان رو پامه و داره غرغر میکنه باباش رفت براش شیر درست کنه به انگشتای من که داره تایپ میکنه نگاه میکنه و احتمالا براش جالبه چون غرغرش رو قطع کرد مخمد مهدی رو گذاشتم داخل تاب و همین الانه که گریه ش در بیاد قیافه ش که انگار ناراضی هست و فعلا داره صبوری به خرج میده امروز هلیا خانم دوبار پی پی کرد معمولا هر روز میکنه و روزی که نکنه فرداش دوبار انجام میده اما محمد مهدی هر سه روز یک بار بچم ما خوشبختیم گرچه بسیار خسته هم هستیم خوشبختی داره میگذره و ما داخلش هستیم دوست دارم بیام بنویسم هر از چند گاهی تا بشه بعدا خاطره مثل عکس ها و فیلم هایی که داریم اما ...
12 دی 1393

پایان 3 ماهگی

4 آذر 93 ، بچه ها 3 ماه شدن ما بیشتر به پدر و مادر شبیه شدیم و چه کار سخت و شیرینی هست خسته دارم این ها رو می نویسم ساعت 12 و نیم هست و منتظرم تا نیم ساعت دیگه شیر بچه ها رو بدم و بعد بخوابم تا نوبت شیر بعدی که 4- 4ونیم صبح میشه خدایا کمک کن تا شاد و سرحال باشیم عکس بعدا می ذارم بعد نصب نرم افزار کاهنده سایز عکس
5 آذر 1393

بچه هامون دنیا اومدن :)

الان که دارم اینارو می نویسم محمد مهدی و  فاطمه هلیا 78 روزه هستند الان دو تاییشون بیدارن و دارند با خودشون بازی می کنند بچه ها خیلی زود دنیا اومدن در 35 هفتگی و ما خیلی همه مون متحمل سختی های فراوانی شدیم مخصوصا من در مورد زایمان چیزی نمی نویسم، سخت و طاقت فرسا و خدا بهمون رحم کرد کلی کاش تا حدودی به حرف دکتر تهرانم گوش داده بودم تصمیم گیری سختی بود منتها این دکتر قزوینیه که خیلی هم اسم در کرده به من دو هفته دیگه گفت در صورتی که اول شهریور منو دید و گفت 16-17-18 دکتر تهران 25 مرداد بودم و وقتی گفتم دهم گفت تو به دهم نمی رسی واقعا دیگه ایمان آوردم ولی خوب باز هلی می رفت تو دستگاه و شاید من همش خودم رو سر...
19 آبان 1393