محمد مهدیمحمد مهدی، تا این لحظه: 12 سال و 1 ماه و 25 روز سن داره
فاطمه هلیافاطمه هلیا، تا این لحظه: 12 سال و 1 ماه و 25 روز سن داره

مامان بچه ها

پایان تیرماه

اینکه یه کاری نصفه بمونه خیلی بدم میاد اینکه ببینم بدنم، مغزم، روحم یاری نمی کنه رو دوست ندارم بخاطر همین بیخیال خیلی کارها میشم انجام نمیدم تا سطح ناتوانی ام برام معلوم نشه بی خیال انگشت های دست راست همواره سرّ هست با درجات مختلف کم و زیاد زیاد نمی تونم بشینم دوست دارم در لحظه حالا زندگی کنم و خوشحال باشم شب ها با نحوه خوابیدن مشکل دارم خیس عرق میشم و مدام دارم خودمو خشک میکنم از خیسی بدم میاد بعضی قسمت های بدنم هنگام حرکت درد دارم البته هیچ کدومشون مهم نیست من دارم مامان دوتا بچه میشم بعضی وقتها باورش برام عجیبه به عنوان اولین وظیفه مادری دارم درون خودم پرورششون میدم و این از خودم کم می کنه ...
31 تير 1393

شب های احیا

ای معبود من در این روز از رمضان, راهنمایی برای من به جهت کسب رضایتت قرار ده ودر مسیرت شیطان را بر من مستولی مگردان و بهشتت را برای من سرای آسایش و آرامش قرار ده ای برآورنده نیازهای حاجتمندان   دیشب احیا بود، شب 21 ام ماه رمضان دعاهایی که کردیم اول برای پایان یافتن ظلم و ستم و کشتار در جهان با آمدن آنکه آمدنش صلح و آرامش است و نابودی قدرتمندان جور که مسلمانان را در همه جای دنیا وقیحانه می کُشند و خودشان را انسان و پرچمدار صلح در جهان نیز می نامند! اینکه مردم کشور ما در صحت و امنیت و رفاه زندگی کنند، مشکلات اقتصادی رفع بشه و همه بتونند یک حداقلی از رفاه و زندگی در آسایش را داشته باشند. اسرائیلی ها نابود بشند و م...
28 تير 1393

دعا

سه شنبه 28 هفته و 4 روز امروز خیلی فعالیت داشتم چقدر خسته ام! خدایا اگه میشه بچه های ما باهوش و فهیم و خوشگل بشند ، جون من دستت درد نکنه البته قبلش اینکه سلامت باشند و این که خودت میدونی من هرچقدر هم شکرگذاری کنم باز نمیتونم شکر این نعمت و رحمت رو بکنم به قول دوستم خدا رحمتشو همینچور پاشونده رو سر و صورتت قبول دارم ولی راستش رو بخوای خودم رو لایق و مستحق این همه لطف نمی بینم جز اینکه اینا از طرف رحمت تو هست و همون داستان بنده نوازی و اینا که بنده را می پرورانی بلی کار تو بنده پروردنست ، مرا کار با بندگی کردنست خدایا ممنونتم در هر حال   تا خدا بنده نواز است به خلقش چه نیاز می کشم ناز یکی تا به ...
24 تير 1393

سونو 28

الان که دارم اینارو می نویسم شماها هی دارید تکون می خورید چهارشنبه که رفتیم سونو دخترمون سر و ته بود و پاهاش به سمت کله داداشی مسعود میگه فکر کنم دنیا اومد ماهم باید سرو ته بغلش کنیم چون عادت کرده آقای داداشی ولی کله ش بالاست و در وضعیت بریج قرار دارند یعنی همون چمبالک خودمون طفلی ها فکر کنم گشنه ان هی تکون میخورن ماهی گذاشته مسعود من ماه رمضون که شده خودم تنهایی شام میخورم مسعود سحری می خوره منم بیدار نمیشم افطار هم نمی خورم وعده مشترکمون میوه ای هست که آخر شب گاها باهم بخوریم البته به غیر شب هایی که مهمون هستیم جدیئا خیلی باحال شدم من ، منظورم از باحال خوشحال و خجسته و شاد می باشد از جمله موارد باحال...
21 تير 1393

هفته 28

امروز جمعه است ما هفته 28 رو آغاز کردیم. من و بچه ها مسیر زیادی هست با هم اومدیم و چقدر هر روزش فرق داشته هر هفته چقدر انتظار کشیدم تا امروز بشه فردا ، این هفته بشه اون هفته خدا روشکر ، خدا رو صدهزار مرتبه شکر که تا اینجا اومدیم امیدوارم خدا خودش به همه اونایی که منتظر فرزند هستند، عطا کنه یکی یا هر چندتا که میخوان صحیح و سلامت و خوبشو   هنوز اسم بچه ها نهایی نشده مثلا امروز قراره با مسعود بشینیم حرف بزنیم ( مسعود همسرمان و بابای بچه هاست) فعلا که اون داره تلویزیون میبینه و ما نیز در اینترنت هستیم تا کی نشست شروع بشه فعلا که همه گزینه هامون روی میزه   امشب افطاری خونه عزیز هستیم ماما...
20 تير 1393

اولین

این اولین پست هست همین الان حدود یک صفحه و خورده ای نوشتم و دستم به یه جیزی خورد و همش پرید بعد دیدم یه چیزی هست این زیر به نام ذخیره خودکار چکنویس که گویا چیز خوبیه از اونجایی که از اون اول ها هم حوصله دوبار نوشتن رو نداشتم الان یه چیزای دیگه می نویسم بله این اولین پست هست من دارم از خودم می نویسم از خودم که معنای بزرگتر و  گسترده تری پیدا کرده خوشحالم برای این موضوع و خدارو شکر خودم یعنی دقیقا خودم + دو تا موجود یک کیلویی که قربونشون برم خب فعلا تا همین جا بسه تا برای بعد     ...
19 تير 1393