حس آخر سال
همیشه حال و هوای آخر سال رو دوست داشتم اینکه سال کهنه بره و سال نو بیاد
این روزها رو دوست دارم این هفته آخر رو دوست دارم
6 ماه و 19 روز گذشت
یادمه عید پارسال خیلی ناراحت بودم و خیلی هم حالم بد بود میخواستیم سال تحویل بریم بیرون که من چون حالم بد بود نرفتیم
امسال دو تا بچه خوشگل داریم و دوستشون داریم :)
دیشب با مسعود حرف می زدیم یعنی فرصتی پیش اومده بود از اینکه از چی خوشحالیم از چی ناراحتیم و چی دوست داریم بشه
البته نیمه کاره موند چون محمد مهدی و بعدش هلیا رو فرستادند بالا مامان میخواست یخچال رو تمیز کنه
با وجود اینکه همیشه کار تو خونه ماهست و همیشه در حال کارکردن هستی و به هیچ کار دیگه ات نمی رسی
این حس رو دوست دارم
محمد مهدی خیلی جالب می خوابه آنقدر تو خواب حرکت داره که نگو اما هلی هر جور خوابیده همون طور هم پا میشه
امروز 8 بیدار شد تا 9ونیم که خوابید پی پی کرد کلی شیر خورد بازی کرد و بعد خسته شد
من اومدم کمی تلویزیون روشن کردم که ببینم این ساعت روز چی نشون میده :دی
همیشه بچه ها 9ونیم ده بیدار می شند
الان از اتاق بچه ها داره صدا میاد فکر کنم یکیشون داره بیدار میشه
هنگام تلویزیون برا خودم دو لیوان شیر گرم کردم و بعد خوردن اومدم شیر بدوشم
شیرم کم شده و نمیدونم باید چی کنم
از بیمارستان هلیا اینطور شد وگرنه محمد مهدی خیلی می می دوست داشت
بچه بهش سخت گذشته بود ما 3 شب بیمارستان بودیم الکی
ولمون نمی کردن بریم
الان نمی دونم چی کار کنم
دوست دارم شیرم روان بشه
چند روز پیش قاطی کرده بودم از خستگی
یه دفعه دوتاشون زدم زیر بغلم و بردمش پایین پیش مامان و خودم اومدم بالا
شب که مسعود اومد رفتیم بیرون
قرار شد هفته یه بار دونفری بریم بیرون
خب برم دیگه هلیا بیدار شده باید شسته بشه



حس آخر سال
