4 ماهگی
دوست دارم خیلی بنویسم
همیشه نوشتن رو دوست داشتم، هلیا الان رو پامه و داره غرغر میکنه باباش رفت براش شیر درست کنه
به انگشتای من که داره تایپ میکنه نگاه میکنه و احتمالا براش جالبه چون غرغرش رو قطع کرد
مخمد مهدی رو گذاشتم داخل تاب و همین الانه که گریه ش در بیاد
قیافه ش که انگار ناراضی هست و فعلا داره صبوری به خرج میده
امروز هلیا خانم دوبار پی پی کرد
معمولا هر روز میکنه و روزی که نکنه فرداش دوبار انجام میده
اما محمد مهدی هر سه روز یک بار بچم
ما خوشبختیم
گرچه بسیار خسته هم هستیم
خوشبختی داره میگذره و ما داخلش هستیم
دوست دارم بیام بنویسم هر از چند گاهی
تا بشه بعدا خاطره
مثل عکس ها و فیلم هایی که داریم
اما شیر دادن ، بادگلو گرفتن ، جیش عوض کردن، لباس عوض کردن ، لباس شستن
هرچند گاهی یه ناهار شامی بتونیم بپزیم بخوریم
جمع و جور کردن خونه
استراحت برای اینکه بتونیم سرپا بایستیم
اینا گاها زمانی نمیگذاره تا کار دیگه ای بکنی
البته خداروشکر خدارو شکر خدا رو صدهزار مرتبه شکر
مناسبت هایی که داشتیم
4دی - واکسیناسیون بچه ها - شب یلدا خونه مامان اینا
5 دی - ماهگرد 4 ماهگی - مهمونی خونه مادر شوهر
مناسبت هایی که در پیش رو داریم
14 دی - 4 ماه و ده روز ! بیاد ببینیم قراره چه اتفاقی بیفته هی میگن چهار ماه و ده روز بشه فلان
17 دی - عروسی برادرزاده ام
26 دی - سالگرد ازدواجمون
4 بهمن - 5 ماهگی بچه ها و البته تولد مامانشون



4 ماهگی
