محمد مهدیمحمد مهدی، تا این لحظه: 12 سال و 1 ماه و 25 روز سن داره
فاطمه هلیافاطمه هلیا، تا این لحظه: 12 سال و 1 ماه و 25 روز سن داره

مامان بچه ها

سونو 28

الان که دارم اینارو می نویسم شماها هی دارید تکون می خورید چهارشنبه که رفتیم سونو دخترمون سر و ته بود و پاهاش به سمت کله داداشی مسعود میگه فکر کنم دنیا اومد ماهم باید سرو ته بغلش کنیم چون عادت کرده آقای داداشی ولی کله ش بالاست و در وضعیت بریج قرار دارند یعنی همون چمبالک خودمون طفلی ها فکر کنم گشنه ان هی تکون میخورن ماهی گذاشته مسعود من ماه رمضون که شده خودم تنهایی شام میخورم مسعود سحری می خوره منم بیدار نمیشم افطار هم نمی خورم وعده مشترکمون میوه ای هست که آخر شب گاها باهم بخوریم البته به غیر شب هایی که مهمون هستیم جدیئا خیلی باحال شدم من ، منظورم از باحال خوشحال و خجسته و شاد می باشد از جمله موارد باحال...
21 تير 1393

هفته 28

امروز جمعه است ما هفته 28 رو آغاز کردیم. من و بچه ها مسیر زیادی هست با هم اومدیم و چقدر هر روزش فرق داشته هر هفته چقدر انتظار کشیدم تا امروز بشه فردا ، این هفته بشه اون هفته خدا روشکر ، خدا رو صدهزار مرتبه شکر که تا اینجا اومدیم امیدوارم خدا خودش به همه اونایی که منتظر فرزند هستند، عطا کنه یکی یا هر چندتا که میخوان صحیح و سلامت و خوبشو   هنوز اسم بچه ها نهایی نشده مثلا امروز قراره با مسعود بشینیم حرف بزنیم ( مسعود همسرمان و بابای بچه هاست) فعلا که اون داره تلویزیون میبینه و ما نیز در اینترنت هستیم تا کی نشست شروع بشه فعلا که همه گزینه هامون روی میزه   امشب افطاری خونه عزیز هستیم ماما...
20 تير 1393

اولین

این اولین پست هست همین الان حدود یک صفحه و خورده ای نوشتم و دستم به یه جیزی خورد و همش پرید بعد دیدم یه چیزی هست این زیر به نام ذخیره خودکار چکنویس که گویا چیز خوبیه از اونجایی که از اون اول ها هم حوصله دوبار نوشتن رو نداشتم الان یه چیزای دیگه می نویسم بله این اولین پست هست من دارم از خودم می نویسم از خودم که معنای بزرگتر و  گسترده تری پیدا کرده خوشحالم برای این موضوع و خدارو شکر خودم یعنی دقیقا خودم + دو تا موجود یک کیلویی که قربونشون برم خب فعلا تا همین جا بسه تا برای بعد     ...
19 تير 1393